تبليغاتX
ترازووور























ترازووور

شخصی

من کلا موجود فمینیسم رادیکالی بیماری هستم تا جایی که وقتی میشینم تو تاکسی و یه خانمم کنارم  می شینه

ویه آقا می یاد کنار خانم بشینه من مثل یوزپلنگ می پرم رو خانم و مثل گراز می کشونمش سمت خودم تا آقاهه

اذیتش نکنه چون معتقدم همه آقایون تو این شرایط یهو پاشون 180 درجه باز می شه و می خوره به خانم!حالا

خداییش اکثرا اینطوری نیستا ولی گفتم که من بیمارم "توهم زن مظلومی" دارم! حالا فکر کن من بشم استاد یه

شاگرد پسر که هفت خط هست و از بچگی کف بازار بوده ویه شاگرد دختر که زیباست و بهش گفتن همون دم

در دانشگاه یه عالمه شاهزاده با اسب سفید وایستادن که تو بری یه خوبش رو سوا کنی.منم که تیز از اواسط ترم

قبل فهمیدم که این دو تا...بله..یه روز که داشتم می رفتم سر کلاس دیدم دوتایی وایستادن و بگو و بخند. من که

بخیل نیستم خب بخندن ولی به موقع بیان سرکلاس. آقا ما رفتیم نیم ساعت بعد دختر اومد عذرخواهی کردو

نشست بعد 10 دقیقه پسر نفس نفس زنان اومد همچین که من گفتم از خود آزادی تا شهریار رو به دو اومده ها!

-گفت:ا...ستاد...(نفس نفس می زد)ب...بخ....شید... تاکسی گیر نمی یومد که!

-ااااااااا تاکسی نبود !؟

- باور کنید استاد نبود.

-باور می کنم. البته تابلوی خط  راهرو به کلاس رو زدن ولی خطی هاش هنوز کار نمی کنند ایشاالله از ترم بعد

که همین مسیر راهرو تا این کلاس رو اومدی خطش رسما شروع به کار می کنه و به موقع می رسی.

خلاصه ترم گذشت منم ننداختمش این ترمم دوباره باهاش کلاس دارم رفتارهاش عصبیم می کنه یعنی دلم برای

اون دختر می سوزه. پسره که نگاهش می کنه قرمز می شه بعد پسر که با دخترای دیگه خوش و بش می کنه

بنفش می شه بعد پسر که از کلاس می ره بیرون زرد می شه کلا هی رنگ به رنگ می شه منم نمی تونم بهش

بگم بابا این که مجنون نیست!

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 22:18 توسط ضٍعیفّه| |

مدتی است بابت کارهام می رم دیوانعالی کشور(همون کاخ دادگستری خودمون)کلا اونجا پلاسم .خدا نصیبتون نکنه اولش که یه صف شونصد متری برای تحویل موبایل تشکیل شده .حالا شانس بیاری شماره داشته باشه والا مجبوری منتظر باشی یه ارباب رجوع کارش تمام شه شماره شو تحویل بده گوشیشو تحویل بگیره تا بعد همون شماره نصیب تو بشه.بعد هم که مرحله گذار کیف از اون تونل برقی هاست. بیچاره کیفها تا فیها خالدونشون رو نمایش می دن تو مانیتورانگار خودشون خواهر مادر ندارن!بعد هم که مرحله شیرین خواهران چادری با لبخند شیرین وعزیزم حجابت رو رعایت کن و خانمم رژتو پاک کن. منم که دیگه وارد شدم می خوام برم دیوان مقنعه مشکیمی پوشم  با مانتوی مشکی مامانم که به جهت وسعت فضا شما میتونید دستتان را از آستین ها عبور داده وآدم وار داخل مانتو شوید یا اینکه کلهم اجمعین بجهید تو مانتو!همراه با شلوار کردی مشکی بابام که دیگه هیچ حرفی تو تیپ و ظاهرم نباشه.لوازم آرایشی هم که مطلقا ممنوع باید مرده ی در گور وار رفت دیوان.امروزهم مثل همیشه یک صدف کت وکلفت تدارک دیده و مرواریدوار به درون صدف غلطیده و به سمت دیوان روانه گشتم. داشتم از قسمت نسوان الفضوله رد می شدم که:

-خانمم چادرت کو؟!

- چادر؟؟؟!چادر چرا؟

-آیین نامه ی جدید عزیزم اگه مانتو بالای زانو باشه باید چادر سر کنید!

-من که مانتوم بالای زانوم نیست درست روی زانوم .بیا ین سایز بزنید!

آقا اینا هم شوخی مارو جدی گرفتن و از پشت میز آمدند جهت اندازه گیری ارتفاع ما.من هم که مرتفع هی وجب می کردو می یومد همین طور که می یومد باز هم اومد وآن قدراومد که تمام شدم! قد مانتوی ما یک بند انگشت بالاتر از زانو تشخیص داده شد و موضوع جهت شور نهایی نزد اعظم الاسکنه (اسکن کننده بزرگ)مطرح شد که ایشان رای خود را بدین شرح صادر نمودند: نظر به گشادی شلوار و سایز مانتو که ارتفاع مانتو را از حیز انتفاع خارج نموده این دفعه چشم پوشی نموده اذن دخول می دهیم...

 

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 18:34 توسط ضٍعیفّه| |

یک سال و نیم منتظر جواب گزینش بودیم .من مطمئن بودم همسر محترم در گزینش قبول است چون بر خلاف بنده که یه کم با معیارهای فعلی نهادهای دولتی مغایرت دارم آقامون به شدت بچه مثبت است : کت وشلوار می پوشه اصلا اهل شلوار جین و تی شرت نیست ریشش را با تیغ نمی زنه مادر و خواهرهاش هم چادری هستند خلاصه خیلی  گزینش پسند هستند! ما هم که در این مدت سعی کردیم یه کم بیشتر مواظب ظواهرمون باشیم که یه کم گزینش پسند بشیم(به من نگید آفتاب پرست که شاکی می شم شما هم برای یه شغل با درآمد ثابت و نسبتا خوب یه کم همرنگ محیط می شوید ، نمی شوید؟!) بنده حتی جهت حفظ بنیانهای خانوادگی از فیس بوک هم آمدم بیرون که نگن زنش تو سایتهای غیرمجاز عضوهست.یعنی ببینید من چه ایثارها کردم برای زندگیم .خلاصه ما دیگه مطمئن الاستخدام بودیم که یهو دیدیم ...آقامونو رد کردن چرا؟ تو تحقیقات محلی براش زدن! یعنی من مرده ی  خیرخواهی هم محله ای های همسرمم ما شنیده بودیم لرها بامرام و خوبن که...البته حسادت ربطی به قومیت نداره کلا داغونم دارم چرت می گم . والا من دیگه نمی دونم کیا تو این مملکت استخدام رسمی می شن!؟

نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 14:6 توسط ضٍعیفّه| |

مرد به شدت عصبی است قاضی نمی خواهد قبول کند مقتول هنگام مرگ مست بوده و معتقد است وجود 114 میلی لیتر الکل در خون ناشی از فساد نعشی است و این الکل التیک تولید بدن است!!مرد به حکم اعدام موکل 19 ساله اش فکر می کندو برای آخرین دفاع به پشت تریبون دادگاه کیفری استان دعوت می شود .دستانش را به جایگاه تکیه می دهد و شروع به دفاع از موکل می کند ..ناگهان یک کاغذ  از طرف دادستان به او داده می شود مضطرب کاغذ را باز میکند:

برادر محترم انگشتر طلا خلاف شئونات اسلامی است درش بیار......

وکیل کمی مکث می کند می خواهد فریاد بزند خاک بر سرتان و جلسه را ترک کند ولی نگاه مستاصل موکلش نمی گذارد....

ختم دادرسی "حکم قصاص". وکیل دادگاه را ترک میکند بدون حلقه ای در دستش.

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 12:37 توسط ضٍعیفّه| |

نمی دونم انگیزه قذافی از اون همه التماس برای زنده ماندن چی بود، نمی دونم اون سربازی که با صدای الله اکبر اسلحه رو به صورت قذافی می کوبید امشب با حس افتخار از اجرای حکم الهی می خوابه یا حس عذاب وجدان از کشتن یک انسان، نمی دونم قدافی باید با محاکمه کشته می شد یا بی محاکمه، نمی دونم امشب فرشته ها برای شهید قذافی(رهبر اسلامی لیبی) فرش قرمز پهن می کنند و به محوطه اختصاصی بهشت(محل اسکان مقربین خاص، مجهز به حوریان بدل از آنجلینا جولی و دافها و هلوهای دیگر و درختان با سایه خیلی با کیفیت و جوی آبهای معدنی و شیرعسل) هدایت می شه یا اینکه پس از طی مراحل قانونی شامل پرسش و پاسخ نکیر ومنکر- بالا آوردن شیر مادردر اثر فشار شب اول قبر -عبور ناموفق از پل صراط  و نهایتا پرتاب در آتش،مغز پخت خواهد شد. نمی دونم نماز و روزه های قدافی آتش رو براش گلستان می کنه یا نه؟

پی نوشت:یه جراحی آرایشی - بهداشتی داشتم به خاطر همین دیر آپیدم!!

نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 20:42 توسط ضٍعیفّه| |

برادر یه آقای نسبتاً محترم اومده می گه : داداشم رو به ناحق به اعدام محکوم کردن شما می تونی وکالتش رو قبول کنی؟ منم که حساس روی حق و ناحق گفتم حالا قضیه چی بوده؟ گفت هیچی یه خانمی رو صیغه کرده بود مدتش تمام شد خانم گفت بیا به خاطر بچه مون منو بگیر!!!(یعنی فکر کن زن چه سرخوشی بوده ملت دائماً زن یارو می شن جرات ندارن بچه دار بشن این موقتاً زن یارو شده سریعاً تولید مثل کرده)، داداش ما هم زیر بار نرفته خانم 100 کیلو تریاک گذاشته تو خونه و الان حکم اعدامش اومده! (همسر داداش GOD MOTHERهستند احتمالا؟! )بعد پرونده از دادگاه انقلاب رفته دیوان و تایید شده و درخواست عفو هم داده و قبول نشده والان شما اگه قبول کنی 20 میلیون حق الوکاله داری که 3 میلیون رو الان بهت می دیم مابقی رو سفته می دیم اگر کاری نکردی هم اون 3 میلیون رو نصفش رو پس بده بقیه  هم حلالت به هرحال دوندگی کردی دیگه حداقل تا زندان که باید بیای برای امضاء وکالتنامه!آخی می بینید اینقدر منصف که هزینه ایاب ذهاب من رو هم مدنظر قرار داده، بابا انصاف بابا 100 کیلویی.

پی نوشت: وبلاگ فارسی 10 ساله شد، تولدش مبارک.

نوشته شده در شنبه 19 شهریور1390ساعت 22:25 توسط ضٍعیفّه| |

چند وقت پیش برادران نیروی انتظامی ریختن تو محل جهت جمع آوری تجهیزات ماهواره .تو مجتمع ما کسی در رو باز نکرد الا واحد2 که کلهم اجمعین ال ام بی ها رو به باد داد و دیش ها نیز زحمتش افتاد رو دوش برادران نیروی انتظامی ، جفت پا می پریدند روی دیش ها تا کج بشه! من که حسابی عصبی شده بودم رفتم درب منزل واحد 2 که بگم چرا در مجتمع رو باز کردید آقا ما داشتیم می گفتیم خانم حس...که یهو دیدیم خودمان در معیت عمه و خواهر  ومادر و سایر نوامیسمون داخل جزایر پانکراس ایشان در حال تاب خوردنیم و در آخر هم تفمون کرد بیرون!فرداش هم که اتفاقی تو حیاط دیدمش با خجسته دلی تمام اومد جلو و شروع کرد به حال و احوال انگار نه انگار ما رو دیروزش قورت داده بود.دیروز هم دوباره ریختن تو محل نمی دونم چرا اینقدر تند تند می یان محله ما ولی ایندفعه انصافا کسی در رو باز نکرد وخواهرم هم از حولش کل تجهیزات رو با پایه اش زد زیر بغلش  و آورد خونه همسایه های دیگه هم از ترس روبرو شدن با برادران انتظامی در پاگرد راه پله کل دیش ها رو پرتاب کردند وسط پذیرایی ما!(خونه ما طبقه آخر  ونزدیک پشت بام) صحنه جالبی بود یه عالمه دیش تو پذیرایی!چند ساعت بعدم نصاب اومد و همه اش رو نصب کرد. من واقعا نمی دونم مشکل چیه باز اگه ما ملتی بودیم که تحت تاپیر اطلاعات صدای آمریکا و اخبار سوریه و ...دانستن بایدهایی که نباید بدانیم کاری می کردیم باز یه چیزی ولی قبول کنید ما اکثریت برگ چغندریم و همون بفرمایید شام و سریالهای کلمبیایی و کره ای ما را بس. درست و حسابیامون یا خارج از کشور  هستن یا اوین!دیگه این همه ترس از یه عالمه برگ چغندر که فقط تو تاکسی و اتوبوس تئوری سیاسی ارائه می دهند معنی نداره بگذارید ملت سریالشون رو ببینند بابا!

نوشته شده در جمعه 7 مرداد1390ساعت 13:25 توسط ضٍعیفّه| |

با احترام به مردانی که البته تعدادشان از کثرت به قلت رو به سقوط است.

مامانم: ترازوور جان به همکارم گفتم باهات تماس بگیره،شوهرش با همکارش ریخته رو هم، می خواد خونشم از چنگش در بیاره و بعد بچه شو بهش بده مونده چی کار کنه!

خواهرم: ترازوور جان به دوستم گفتم باهات تماس بگیره، شوهرش با یکی ریخته رو هم، می خواد طلاق بگیره راهنماییش کن!

قوم و خویشم: ترازوور جان ، شوهرم با یکی ریخته رو هم. الانم به زور تهدید ازم یه اقرار نامه گرفته که کل مهریه ام رو بهم داده کاری نمی شه کرد دیگه!

دوستم: ترازوور جان ، شوهرم با یکی ریخته رو هم. دختره هی مزاحمم می شه می خوام ازش شکایت کنم دادگاه برم  یا دادسرا!

دانشجوم:...

همسایمون:...

از نظر تئوریسین های افراطی اسلام گرا الان که تمام خانمهای ایرانی حجاب دارند و زمینه محرکهای مردانه به شدت تقلیل یافته اینجا باید گلستان باشه و  همه مردا عاشق همسرشون باشن ولی ظاهراً این حد از حجاب هم ننتونسته مانع از تحریک شدن آقایان ایرانی بشه و اونها همین طور خود به خود در حال تحریک شدن هستند! پس جهت حفظ زندگی خانوادگی پیشنهاد می کنم خانمهای ایرانی زین پس گونی بپیچند به خودشان لطفا از روبنده تمام مشکی هم استفاده شود دستکش مشکی هم دستتون باشه آخه آدمیزاده دیگه یه وقت چشمش می یوفته به ساق دستت تحریک می شه!

پی نوشت:حالم داره به هم می خوره از این همه نامردی که تاوان هرزگیشون رو من باید با محدود کردنم پس بدم.

نوشته شده در جمعه 24 تیر1390ساعت 14:58 توسط ضٍعیفّه| |

روز-داخلی-کلاس

استاد jhon  ....آمریکایی که متاهل هم می باشد:بچه ها معذزت می خوام امروز باید کلاس رو زودتر تموم کنم.

دانشجوها:ولی استاد ساعت کلاسی هنوز تمام نشده.

استاد: باز هم عذرخواهی میکنم همسرم منتظرم.بچه ها من هنوز هم نمی دونم چرا بتی با این همه زیبایی من رو برای ازدواج انتخاب کرده و این همه سال هم من رو تحمل کرده.

دانشجوی ایرانی به تصور اینکه همسر جان(که خودش در سن 60 سالگی ماشاالله تیکه است و خیلی هم مشهور  و پولدار است)قطعا هلویی است بی نظیر. برای دید زدن همسر استاد مثل یوزپلنگ می پرد بیرون....که استاد جان را در حالی که دست در گردن بتی 50-60 ساله با چهره  ای معمولی انداخته مشاهده می کند.

روز-داخلی-کلاس

استاد محمود...ایرانی که متاهل هم می باشد: بچه ها امروز  کلاس زودتر تعطﻳ....(بچه ها مثل گله گورخر هجوم می یارن به سمت درب خروجی)

یک دانشجوی دختر با موی شینیون شده و آرایش عروس:استاااااد.

استاد(با دهانی باز  و چشمانی فراخ):جااااانم.

دانشجوی هلو با صدایی هلوتر: ما خیلی نگران پایان ترممونیم آخه.

استاد(با آب دهان روان شده): خانم خوشگلی مثل نو که نباید نگران پایان ترمش باشه که، نهایتش خودم برات کلاس خصوصی می گذارم.

 

نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 13:48 توسط ضٍعیفّه| |

این چند روز تعطیلی داریم می ریم کنبد کاووس(بندر ترکمن) مامانم  30 سال پیش برای یه مدتی اونجا زندگی کرده ویه عالمه خاطره داره می خواد بره همکلاسی هاش رو ببینه و کلی خوشحال منم خوشحالم که می رم عینیت ببخشم به خاطراتی که صرفا شنیدم و تجسم کردم. خاطرات عاشقیِ دوست مامانم با شاغلام (پسر همسایه) و اینکه دوست مامانم هرروز می یومده خونه مامان اینا تا از اونجا بتونه شاغلام رو ببینه (آخه خونه مامان اینا از نظر ژئوپولوتیکی  نقطه کاملا مناسبی برای دید زدن خانه شاغلام اینا بوده) شاغلامی که  دانشجوی سیاسی تحت تعقیب زمان شاه و اخراجی سیاسی رژیم فعلی است!ولی دوست مامانم هنوز عاشقانه کنار شاغلام فقیر و بیکار و اخراجیش زندگی می کنه! خاطرات دختری که اون موقع نامزدش با بنز می یومده دنبالش و اونم کلی با افتخار سوار ماشینش می شده و و الان همون آقا پولداره معتاد شده و تو فقر داره زندگی می کنه.خاطرات دختر محجبه ای که با پسر عمه اش ارتباط داشته و پسر شبها که می یومده خونه دایی اش نصفه شب یه سری هم به دختردایی اش می زده (فقط جهت صله ارحام هااااا)و و قتی مامانم می گفته فلانی تو که محجبه ای این کارا گناه نیست؟ می گفته نه صیغه می خونیم!!! خاطره فوتبال دیدن های دسته جمعی تو خونه دوست مامان اون هم به عشق مرحوم حجازی که سوپراستار اون دوره بوده و مامانم به عشق دیدنش تا نیمه شب بیدار می مونده! الان که دارم فکر می کنم می بینم واقعا زندگی هرکس مثل یک قصه است که معلوم نیست آخرش کلاغ به خونش می رسه یا نه؟  

نوشته شده در پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 21:54 توسط ضٍعیفّه| |

Design By : Night Melody